ذبيح الله صفا

1211

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

درگهش همچو در فيض بعالم باز است * هيچ سائل نرود از در اين خانه غمين همچو خاتم زبر و زير طلااندودست * خشت خشتش بزر و سيم نشسته چو نگين وه چه گويم ز سواران نگارستانش * فتنه‌يى چند مصور همه در خانهء زين گره طاق وى از بس كه قضا شيرين بست * طاق ابروى بتان رفت ز غيرت در چين تخته پوشش بسر چرخ نهم تخته زده * شمسه‌اش پنجهء خورشيد بتابيده ز كين روزنش جام به كف منتظر مهمانست * همچو خسرو كه بود چشم به راه شيرين گردباديست مجسم كه برافراخته سر * بادگيرش كه ستونيست بر اين چرخ برين . . . ( الى آخر قصيده كه بسيار طولانيست ) گر كشى زار مرا كم نشود زارى دل * اى زياده ز جفاى تو وفادارى دل نيستى آگه از اين حال كه هر شب تا روز * زار گريم ز غم هجر تو بر زارى دل در فراق تو مرا دم‌بدم از خون جگر * برخ زرد نشانست ز بيمارى دل آن سر زلف كه از باد صبا در تابست * چه توان كرد به او شرح گرفتارى دل مىدهم در طلبت جان گرامى و مرا * غير از اين نيست مرادى ز طلبكارى دل چون زيم بىتو ازين درد چو سالك ميرم * كه خيالت نكند پرسش بيمارى دل « 1 » * در ملك تجرد كه فنا سلطانست * بىبرگى ساز و بىبرى سامانست مردان خدا ببوريا مىخوابند * اين بيشهء نى تكيه‌گه شيرانست

--> ( 1 ) - اين غزل منقولست از بياض ميرزا بيدل محفوظ در كتابخانه موزهء بريتانيا .